تبلیغات
تنها بهانه ی خنده ها و گریه هایم محسن افشانی - خاطرات









تنها بهانه ی خنده ها و گریه هایم محسن افشانی

تو چشمات ادم ر و جادو میکنه تکلیف ادم رو معلوم میکنه

سلام  به همه ی شما مهربون ها خوبید چه خبرا

اپ امروز یه جور یاد اوری خاطره هاست

میخوام از اولین روز بنویسم تا حالا

نمی دونم چطور باید با سال 90 كه از روز اول تا حالاش خاطره دارم خداحافظی كنم

یادمه پارسال عید بود كه برای اولین بار وارد دنیای اینتر نت شدم به طور اتفاقی با وبلاگ ستاره اشنا شدم یادم اون روز اپ كرده بود راجب به عید

بعد از روی عكس های وب ستاره وب علیاری رو پیدا كردم نوشته بود محسن افشانی در كرمانشاه  برنامه دارد از خوشحال بال دراورده بودم بابام رو راضی كردم كه بریم اخه قول دیدن محسن رو بهم داده بود قبلا

خلاصه با هزار اسرار تا بلاخره علیاری ج كامنت منو داد ونوشته بود محسن افشانی به كرمانشاه نمی رود انقدر حالم گرفت كه تا دوروز نمی تونستم بخندم

خلاصه روز ها گزشت ومن از این كه وب علیاری رو پیدا كردم

خوشحال بودم بعد كم كم از طریق یه ایمیل با ستاره رابطم صمیمی شد روز اول كه به هم زنگ زدیم فقط  تیكه می پروندیم

گزشت و من امتحان هام تموم شد ولی تازه شروع امتحان های بقیه بود

تابستون تصمیم گرفتم  این وبلاگ رو بزنم اما نمی دونستم چطور

اولبا پگاه جون یه وب با همكاری ستاره تو بلاگفا زدیم بعد به پیش نهاد ستاره اومدیم میهن بلاگ  جالب بود همه ی ما فقط امار وب علیاری رو میزاشتیم وكارمون شده بود اینكه از ساعت 8 شب تا نزدیك های صبح با هم چت كردن وبه هم دیگه اطلاعات دادن اونوقت من بودم پگاه وافروز نسترن وساحل ومهدیس وهستی وستاره همش میخندیدیم وبا شاهین از سر محسن دعوا میكردیم

كلی هم مسخره بازی در میوردیم خاله بازی هارو كه دیگه نگو

ولی همه ی این خوشی ها  یك ماه هم نشد نمی دونم چرا ولی همه ی

ما از هم جدا شدیم پگاه رفت دیدن محسن ونامه ی منو به محسن داد بعدش هم از سر قالب من وپگاه دعوامون شد ووب هامون رو جدا كردیم

و دیگه از هم دور شدیم وباهم رابطه نداشتیم تا یك ماه پیش من هم با

هزار زحمت بلاخره شب تولد علی ضیا رفتم پیش محسن اون شب هم كه غیر قابله توصیفه وجالب این بود كه من واروز قرار گزاشته بودیم در سالن وقتی افروز اومد محسن داشت كیك میداد وبعد هم كه من داشتم با محسن حرف میزدم افروز میزنه روی شونه های من ومیگه رزا رزا رزا ولی  من اصلا متوجه نشدم یكی داره صدام میكنه اوه اوه خدا اون لحظه من تو فضا بودم

افروز جان من وقت گیر اورده بودی من موندم چطور محسن هم نفهمید كه داری منو میكشی وصدام میكنی

اون شب هم گزشت و من به فكر  زدن یه كلوپ افتاد ولی راضی كردن محسن  غیر ممكن بود بلاخره من به هر روشی كه بود وبه كمك دوستان محسن رو بعد از 3  ماه تلاش های شبانه روزی  راضی به همكاری كلوپ كردیم واینی شد كه حالا میبینید

حالا من موندم چطور سال 90 رو با این همه اتفاق هایی كه برای اولین بار تو زندگیم افتادن  تموم كنممن هرسال وقت سال تحویل دلم میگیره

محسن هم همین طوره خوب سخته امسال اولین سال دهه ی 90 بود خیلی اتفاق ها تو این 10 سال میفته ببعدش هم كه قرن عوض میشه

خلاصه این بود چكیده ای از روز های زندگی من تو سال 90

از همتون میخوام نظرات خودتون رو بزارید

ممنون رزا



[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 06:14 ب.ظ ] [ roza ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین